X
تبلیغات
رایتل

محتاجم...

شنبه 30 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 08:53 ب.ظ


خفته بر بالین غرور
بنشسته بر مرکب عبور
می تازد...
می تازد...
دل من جان می بازد
.......
گسسته ز دستم
توان پای بستم
نگاه چشم خستم
بهای مهر رفتم
.......
مهربان بود و پاک
کودکی در خیسی چشمانش موج می زد
بر سر انگشتانش یاس ها می رقصیدند
لبانش به گرمای دوزخ بود
و آغوشش طعم بهشت می داد
از جنس ما نبود ، اگر بود اینچنین نبود
از دنیایی دیگر بود
چون مرد من بود
مرد من تنها بود
و نمی دانست تا چه حد به آن دو چشم خسته محتاجم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo