خوشم خوشم چنان خوشم،که غصه هامو می کشم/خوشم که از تو پر شدم جایی که دستام خالیه/وقتی که رویا می بافم،اسمو تو نقش قالیه/خوشم که تا تو می رسم ،صاحب این ضیافتم/خوشم خوشم چنان خوشم، که غصه هامو می کشم/همه ته ته سفر، فقط منم که چاوشم /خوشم که آزادی تو ، به دست خنده ی منه بوقت تلخ بیخودی،عشقه که دل دل میزنه /خوشم که سایه های ما ، دلیل رقص آ تشه پاکی تو پاکی من ، حکایت سیاوشه /خوشم چنان خوشم، که غصه هامو می کشم همه ته ته سفر، فقط منم که چاوشم /خوشم که همسایه شدم ، با شب آفتابی تو خوشم که رویای توام ، دلیل بی خوابی تو/تو هم بوقت ناخوشی،باید به رویا بزنی /در شب بی حرفی ما ، باید سکوتو بشکنی /خوشم خوشم چنان خوشم،که غصه هامو می کشم /همه ته ته سفر فقط منم که چاوشم
چشمهایت
خلوت خالی و خاموش / مرا تو پر از خاطره کردی ای مرد / شعر من شعله احساس منست / تو  مرا شاعره کردی ای مرد
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 10 شهریور ماه سال 1385
...فرهاد...

من دلم سخت گرفته است از این

مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته،انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار...

چند تن ناهوشیار...

...........................................

و دیشب باز هم دلم گرفت...

و بازهم فرهاد شد همدم دل دل دلواپسیم

و دیشب غمگین تر می خواند

نمی دانم به چه زبانی فریاد کنم

من دلم سخت گرفته است از این

مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

من امشب گریستم به یاد مردی که که حتی خاک پاک وطنش هم قدرت در آغوش گرفتن پیکر بی جانش را نداشت.

(این چند خط را برای مردی می نویسم که عشق را به من در میان صدای پاکش آموخت، برای فرهاد مهراد پاک و بزرگ.)

...

 در میان حزن پنهان در هجی کلماتت حس آرامشی به سوی من روان گشت

که عشق به معنی والای کلمه در من فرود آمد...

عشق به هوایی که تنفس می کنم

به زمینی که گاهی از بیکاری آن را متر می کنم

به مهمانخانه ای که دلم را می آزارد

به جمعه ای که ترس را برایم تداعی می کند

به گلهای بنفشه و لبخند گل یخ

به سقفی بی روزن

به مرد تنهای بی صدای تشنه 

به ما بودن

به غم ها و شکستهایم

به کوه های پر برف قفقاز

به ناله ی مرغ سحر

و به  گنجشک اشی مشی تنهایت

به آیینه ای که گذر زمان را بر صورتم تداعی می کند

به کو چه های باریک و خونه های تاریک

به همسفری با ماه و شهیدان شهرم

 و حتی شنبه ، که روز بدی بود

و  وحدت  - که شاید امروز تنها کلم ای ایست -

 ولی هرگز شن های گرم و داغ تابستان را دوست ندارم.

زندگی را بدرود گفتی به تنهایی

درست...

اما هر روز برایم زندگی تازه ای را می آفرینی

تا در آن به دنبال نفس گرم بودن باشم.

با تو زندگی می کنم.

سفرت آزاد باد .

 

.........................................................................................

۹ شهریور ماه سفر انسانی،انسان به همه کسانی که حتی یک بار صدایش را شنیدند ...

(تسلیت گفتن را دوست ندارم هر چی می خواهیید جای ... بگذارید ، هر چی که آرومتون می کنه.)

آزاد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28953


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
با عشق زندگی می کنم و عاشق عشقم
از باران لذت می برم چون زیر باران عاشق شدم
یاس سفید را می پرستم چون تداعی روزهای پاک کودکی است
فرهاد مهراد را چون اسطوره ای یافتم ، که می ماند
تنهاییم را با سهراب قسمت می کنم
و با فروغ به تکامل زن نزدیک می شوم
گاهی چیزکی می نویسم که احساس و بس
در عشق صادقم و پاک
و تا لحظه ای که نفس می کشم به آن دوچشم عاشقم
پس تا هستم برای تو می نویسم
تقدیم به چشمانت...

شناسنامه کامل من...
 هر سال، سال کوروش بزرگ