X
تبلیغات
رایتل

...فرهاد...

جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 02:35 ق.ظ

من دلم سخت گرفته است از این

مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته،انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار...

چند تن ناهوشیار...

...........................................

و دیشب باز هم دلم گرفت...

و بازهم فرهاد شد همدم دل دل دلواپسیم

و دیشب غمگین تر می خواند

نمی دانم به چه زبانی فریاد کنم

من دلم سخت گرفته است از این

مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

من امشب گریستم به یاد مردی که که حتی خاک پاک وطنش هم قدرت در آغوش گرفتن پیکر بی جانش را نداشت.

(این چند خط را برای مردی می نویسم که عشق را به من در میان صدای پاکش آموخت، برای فرهاد مهراد پاک و بزرگ.)

...

 در میان حزن پنهان در هجی کلماتت حس آرامشی به سوی من روان گشت

که عشق به معنی والای کلمه در من فرود آمد...

عشق به هوایی که تنفس می کنم

به زمینی که گاهی از بیکاری آن را متر می کنم

به مهمانخانه ای که دلم را می آزارد

به جمعه ای که ترس را برایم تداعی می کند

به گلهای بنفشه و لبخند گل یخ

به سقفی بی روزن

به مرد تنهای بی صدای تشنه 

به ما بودن

به غم ها و شکستهایم

به کوه های پر برف قفقاز

به ناله ی مرغ سحر

و به  گنجشک اشی مشی تنهایت

به آیینه ای که گذر زمان را بر صورتم تداعی می کند

به کو چه های باریک و خونه های تاریک

به همسفری با ماه و شهیدان شهرم

 و حتی شنبه ، که روز بدی بود

و  وحدت  - که شاید امروز تنها کلم ای ایست -

 ولی هرگز شن های گرم و داغ تابستان را دوست ندارم.

زندگی را بدرود گفتی به تنهایی

درست...

اما هر روز برایم زندگی تازه ای را می آفرینی

تا در آن به دنبال نفس گرم بودن باشم.

با تو زندگی می کنم.

سفرت آزاد باد .

 

.........................................................................................

۹ شهریور ماه سفر انسانی،انسان به همه کسانی که حتی یک بار صدایش را شنیدند ...

(تسلیت گفتن را دوست ندارم هر چی می خواهیید جای ... بگذارید ، هر چی که آرومتون می کنه.)

آزاد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo